مرتضى مطهرى

664

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

كردن نرسيدم ؛ اين مقدار هم كه عرض كردم يك مقدار ذهنى بحث كردم . ديگر من امروز بيش از اين حرفى ندارم . اگر آقايان حرفى داريد بفرماييد كه بعد بياييم روى سرمايه دارى بحث كنيم و آن را دقيقاً مورد بحث قرار بدهيم . - فرموديد كه نظام ملوك الطوايفى ناشى از ريزش قدرتهاى بزرگ بوده . . . استاد : به نظر من اين‌طور است . اين گونه نيست - يا لااقل در همه جا اين گونه نيست - كه اول ملوك الطوايفى به وجود بيايد بعد اين ملوك الطوايف با يكديگر متحد بشوند و يك قدرت مركزى به نام دولت مركزى به وجود بياورند . اغلب ، اول قدرتِ بزرگ به وجود مىآيد ، بعد در داخل اين قدرت بزرگ قدرتهاى كوچكى پيدا مىشوند ، تدريجاً اين قدرتهاى كوچك به نوعى استقلال مىرسند كه آن قدرت مركزى هم چندان اختيار ندارد . مثلًا در تاريخ اسلام ، اول قدرت بزرگ به وجود آمد كه قدرت خلافت بود ؛ و در ابتدا هم - در اوايل زمان بنى اميه و در اوايل زمان بنى العباس - قدرت خلافت يك قدرت مطلقى بود كه هركارى كه مىخواست مىكرد . هارون الرشيد در اقصى بلاد مملكت خودش - كه اكثرِ معمورهء دنيا تحت حكمش بود - هركسى را كه مىخواست نصب كند نصب مىكرد و هركسى را كه مىخواست عزل كند عزل مىكرد . يك حكومت مطلقه‌اى بود . ولى تدريجاً در داخل همين قلمروِ هارون الرشيد ، يعنى همان قلمرو خلافت ، يك حكومتهاى به اصطلاح ملى - كه اينها ملى هم نيستند كه واقعاً حس مليتى در كار باشد - به وجود آمد نظير طاهريان . طاهريان ابتدا دست نشاندهء خود خلفاى عباسى بودند . اينها ايرانى هستند ولى گرايش عربى خيلى قويّى دارند ، كه خود اين مؤيد همين نظر من است . يك وقتى يك كتاب ايرانى براى طاهر ذواليمينين بردند . انداخت دور ، حتى دستور داد كه اين را آتش بزنيد ، ما ديگر از اين كتابها نمىخواهيم . ولى بعد از اينكه اينها قدرتى شدند ، ديگر خليفه نمىتوانست آزادانه اينها را عزل و نصب كند . اينها هم به همين مقدار قانع بودند كه خليفه را به رسميت بشناسند ، اسم خليفه را در نماز جمعه‌ها ببرند ، او را احترام كنند ، مثلًا باج برايش بفرستند و بالاخره كمك به او بدهند ولى او هم دست به تركيب اينها نزند و كارى به كارشان نداشته باشد . البته در اين قضيه عوامل روحى و روانى خيلى دخالت دارد . اين هم خودش يك مسأله‌اى است . ماركسيستها هميشه مىخواهند مسائل را فقط بر اساس روابط مادى توجيه كنند يعنى براى عوامل فكرى ، روانى ، روحى هيچ اصالتى قائل نيستند در صورتى كه همين قضاياى خلافت اسلامى كاملًا اين قضيه را نقض مىكند . مثال به همين حكومتهاى ايرانى خودمان مىزنيم : بدون شك هركدام از اين حكومتهاى ايرانى اگر مىخواستند از مركز خلافت كاملًا مستقل باشند قدرتش